و اما به گوش جان نیوش کنید از تیریپ چند از مردمان در دهکده ی نارنجی...!
دوشیزه نیلو سوسول از خردسالی به میک آپ عشخ ورزیدندی و بساط قرتی بازیش هماره به راه بودندی.گویی ایشان خویش نیز التفات داشتندی که سیمایش بدون اینا اینا عاری از لطف بودندی و هماره رقابت تنگاتنگی در این مهم با دگر دوشیزگان آبادی داشتندی. وی من باب عقب نماندن از قافله دماخ عقابی اش را تحت اعمال جراحی قراردادندی وهماره در ریجیم های سخت غذایی به سر بردندی و از اطعام اغذیه چرب و پرکالری اجتناب ورزیدندی.
سالار ملقب به سالی جون با طره و زلفانی بس پریش و قامتی به مانند نردبان و سیمایی گشاده رو که هماره شش تیخ کردندی( گویند پشه روی صورت وی بوکس باد کردندی... الله اعلم ) وبه سبب کثرت GFهایش که عددشان از دست اداره آمار هم در رفتندی فی ما بین بر وبچز به "دوشیزه باز" تیر شهره بودندی.اما به نقل قول از خودش : چه چه...! اینان که شما رویت کردندی دوستان اجتماعی من بودندی و لا غیر...!!!
گل یاسمین بانو را وصف کردندی با هیکلی بس مامان ... قیافه توپ... تیپ بی مثال...!!! آورده اند که دینار و اشرفی اش از در و دیفال بالا رفتندی و تازه...! تازه...! هم گرافیست بودندی و هم شاعره...! بهدم چه کسی گفتندی که یاسی خانوم BF داشتندی...؟ نگویی جاییییییییی...!!!
دوشیزه صدف جون از دوسال و اندی ( گویند بعدها آواز خوانی بدین نام شهره شدندی که گفتندی: خوشگل ها باید حرکات موزون انجام دهندی...ولی در ابن باب مراد از "اندی" خورده ای بودندی ) پیش با سالی جون مراودت و مصاحبت ومعاشرت و اینا اینا داشتندی و به قول بچه ها گفتنی GF فابریکش بودندی.از دگر سو بزرگترین افتخار زندگانی 17ساله خود را در این دیدندی که با عمو پورنگ ملاقات کردندی و اشعاری چون" یه توپ دارم خل خلیه" و"گل گفتی ای گل گفتی" را به نکویی تلاوت کردندی. وی پس از اخذ مدرک دیپلم سر و سامانی به ابروان پاچه بزی اش دادندی...!!!
میرزا حجت کله وزین حب و علاقه ای وافر ( وافر هااااااااا ) به تی شرت هایی با الوان جیغ سبز فسفری و نارنجی داشتندی...و گویند که کیف کولی اش را حتی به وقت خواب نیز از خود نکندندی...!!! وی آدم (آدم؟!!) خوش خنده ای بودندی...گویند حتی با رویت شکاف دیفال نیز نیشش تا بناگوش از هم گشاده شدندی..!!!
صهبا خاتون ( ارواحنا فدا !!!) از نوک پا تو کله ی سر ، از گیوه ها تا تنبان گرفته همه و همه را نارنجی همی پوشیدندی...زین رو وی را لقب "نارنجی قبا" داده بودندی...! وی هماره گیس هایش را فرفری و وزوزی و قرقری کردندی و ناخن هایش را به لاک صورتی زینت دادندی و چند دقیقه بهد هم آنها را جویدندی...!
شایان السلطنه را گویند که به هر روز و شام گیسوانش را به مدلی دیگر گون مزین کردندی...! روزی با گیس سیخ شده در مجامع عمومی ظاهر شدندی ( گویی که برق به ما تحتان ایشان متصل شده بودندی!!! ) و شام گاه با زلفانی چرب و چیلی و خیس در میان جماعت حضور به عمل رسانیدندی ( گویی که گاو کله ی ایشان را لیسیدندی !!!) و دیگر روز با گیسی بس آشفته و پریش. ( گویی طوفان سونامی در کله ی ایشان اتفاق افتادندی! )
از تیریپ دگر اهالی دهکده هیچ مدرکی در دست نیست...!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:57  توسط صهبا خاتون و شایان السلطنه
|
نکوست در مبداء کلام ، از همین تریبون آزاد میلاد میمون "سالی" را به تاریخ بیست و ششم همین ماه به قاطبه ی اراذل و اوباش جهان ،اهالی دهکده نارنجی، بازدیدکنندگان گرام و تمامی عشاق و دوست داران وی که عددشان از یکی تجاوز نکردندی تهنیت و تسلیت عرض کردندی ویاد آوری نمایندی که تولد این ملیجک سوسول چه سکره آتشی به خرمن عشخولانه صهبا خاتون و شایان السلطنه زدندی .
از آنجا که دوشیزه "نارنجی قبا" ( همان صهبا خاتون سابق که در بعضی از نسخ چاپی به نام "نارنجی قبا" از ایشان یاد شدندی ) بسی مبادی آداب و اینا بودندی، به قصد خریدن تحفه ای سالی را !!! ، برادران سیبیل کلفت و قل چماقش را دور زدندی و پیچاندندی و در رکاب شایان السلطنه راهی بازار شدندی. شایان السلطنه همی بانگ زدندی: هان ای صهبا خاتون ! از آنجا که این ملیجک بسیار اواخواهر و سوسول تشریف داشتندی و عشخ سرخاب وسفیدآب داشتندی برایش ست کامل لوازم آرایش تدارک دیدندی.از قضا نوع مرغوبش را سراغ داشتند، یعنی "خیلی" مرغوبااااااا...! (التفات نمایید که "خیلی" در آن زمان مقدار زیادی بودندی حتی در بعضی نسخ ذکر شدندی که از 8 تا هم بیشتر بودندی!!! ) از قضافروشنده رفیق گوگولی ام نیماست .اما صهبا خاتون سخت مخالفت ورزیدندی وگفتندی که من عمرا " از نیما خرید کردندی! که جنس هایش را به ما قالب کردندی و انداختندی !!! شایان السلطنه هم جانب حق را به نیما دادندی و بانگی مهیب سر دادندی :یا همین که من گفتندی یا باز هم همین که من گفتندی!!!.انگاری فراموشت شدندی که دوست جون شاعره ت وقتی از بلده "خرمشهر" بازگشتندی برای ما کوفت و زهرمار هم به ارمغان نیاوردندی.به دوست جون من گیر دادی ندادیا...!!! صهبا خاتون هم داد و هوار و قیل و قال کردندی و کولی بازی درآوردندی و با داد و فغان گفتندی که دوست کله گنده تو هم پس از بازگشت از مکتب خانه اش در بلد "تبریز"، گل یاسمین بانو را قال گذاشتندی و به دیار "بهبهان" بازگشتندی.
القصه، مرغ این دو یک پا داشتندی که آن راهم در یک گیوه کردندی و هر یک بر حرف خود بسی پافشاری کردندی.شایان السلطنه و صهبا جون ساعتی بعد بنای ناسازگاری را کنار گذاشتندی و متفق القول الاغی که بسان هلو زیبا بود برای سالی جون خریدندی ( گویند آن الاغ از جنیفر لوپز هم زیبا تر بودندی!!! )
اما بشنوید از حاج جوات هندونه و مش کریم گلاسه که به تازگی در "هتل چمن" سکنی گزیدند !!! چه غلطا آن دو گوسفند را همین بس که: تقلید کار میمون بودندی...میمون هم در جنگل ها بسی فراوان ( دیدگانم نابینا شود اگر دروغ بگویم ) شما به جای تقلید اگر هنری دارید از "خودتان" در کنید !!!
من الله توفیق
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:38  توسط صهبا خاتون و شایان السلطنه
|
ماجرا از آنجا شروع شدندی که صهبا خاتون با تزرع و زاری ، شایان السلطنه را پیک فرستادندی که این ملیجک دیلاق وی را " عدس بانو" بانگ همی زدندی ... شایان السلطنه نیز نیک از جای بشد و بسان آ ن آدمک قرمز در مسنجر ، دود از گوشهایش بیرون همی زدندی...! وی پای افزار بپوشید وبه در منزل آن "سالی جون" فرود آمدندی و وی را به سیخ کشیدندی و نیمه شب کت بسته به نزد صهبا خاتون همی بردندی...! وآانگه بانگی مهیب سر دادندی...:" ای خاتون... ای اکسیر نارنجی... ای گل گاو زبان.... ای شیرین زبان... ای درد و آمالت فرود آید بر سر دوشیزگان آبادی...! این هم آن جوانکی که که پایش ازگلیمش تجاوز کرده بود...!" . گویند سالی جون مویه کنان از صهبا خاتون طلب بخشش و استغفار کردندی...! الله اعلم...!!!
و بشنوید از آنجا که در دهکده ی نارنجی مسابقه ای " چرت و پرت نویسی" نام برگزار شدندی...که چند صبا قبل به "گلواژه گویی" تغییر نام دادندی...! این مسابقه را سه شرکت کننده بودندی..." نیما " آن یار گرمابه و گلستان شایان السلطنه و دو پیر مرد کهنسال که آنها را " حاج جوات هندوانه " و " مش کریم گلاسه" بانگ همی زدندی...! گویند جایزه این مقال ، توامان به آن دو پیر مرد جوان دل رسیدندی...!
از آن سو خبر رسیدندی که " گل یاسمین بانو" – آن شاعره ی آبادی- همه جا در بوق کردندی که من سرد و خشن نبیدندی!!! و تیریپ با حال و اینا .. بودندی...! و از سوی دیگر دوشیزه ای " نیلو جون " نام، چشم " میرزا حجت کله وزین " را دور دیدندی و به دلایلی نا معلوم کمر به ضایع کردن این شاعره ی معصوم بستندی...!
خداوند همه ی ما را عاقبت به خیر کناد...!!!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:59  توسط صهبا خاتون و شایان السلطنه
|
آورده اند که در روزگاران بسیار دوردر دهکده ای شاعره ای بسی بدخلق ومرموز و دپرس " گل یاسمین بانو" نام می زیست. وی اشعاری نامفهوم سرودندی وبه یاری جوانکی" شایان السلطنه" نام در وب لاگی گرد آوردندی...شایان السلطنه جوانی
بود بس خوش اخلاق وخوش قیافه و خوش تیپ وخوش اینا اینا... که درامروبلاگ سازی ید طویلی داشت. رفیق شفیقش جوانکی بود" نیما" نام که به استناد شاهدان شلوار هایش از یکی تجاوزکرده ونه تنها به دوتا بلکه به سه تا هم فزونی یافته !
از دگر سو آن شاعره در پیت، با نقاشی در پیت تر از خودش " صهبا خاتون" نام مراوده داشتندی که گیوه های نارنجی پاپوش کردندی و زیر پنجره اتاق شایان السلطنه گیتار نواختندی و دل از وی ربودندی وآواز سردادندی: اگه یه روز همی روندی سفر...!
چه نکوست اشاره ای داشته باشیم به " سالی جون" ملیجکی بس چشم چران، زلف پریشان، دیلاق، چلمن وسوسول که با پسرک خرد سالی بس فضول تر، سیریش تر والاف تر از خودش " آرمان" نام نت را گز کردندی واین وآن را از نظرات بس مفید خود بهره ور گردانینندی!
این دهکده زیبا را زیدی بود " میرزا حجت کله وزین" نام، که گویند کله ای داشت بس گنده ( خیلی هاااااا) به قدر سه من...! وکباده ی شعر و ادب کشیدندی و
ادعای کارشناسی همی داشتندی وانتقادات بس طوفنده وکوبنده وکوفنده و
سوزنده واینا... کردندی وبا همهاین احوال هوای گل یاسمین بانو را همی داشتندی وبه رویش نیاوردندی که این هاکه تو سرودندی هیچ نشریه ی زردی چاپ نکردندی .
ما نیز بسان شما انگشتی از برای حیرت به دهان گزیدیم ز احوالات این مردمان که مجمعی از دیوانگان تشکیل همی دادندی.
مجمعشان پاینده...!
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 11:15  توسط صهبا خاتون و شایان السلطنه
|